شمس الدين محمد كوسج

211

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چو از روز يك بهره اندر گذشت * يكى گرد پيدا شد از روى دشت سپهدار دستان چو آن را بديد * كه لشكر از آن گرد آمد پديد برانگيخت باره چو باد دمان * به گردن برآورد گرز گران « 1 » فرامرز را ديد كآمد دوان * خروشان و جوشان چو شير ژيان ز ايران و ز سيستان لشكرى * بياورد هرجا كه بد مهترى فراز آوريده سپه ده‌هزار * همه جنگ‌جوى از در كارزار آمدن فرامرز [ و ] لشكر آوردن از سيستان رزم رستم و پيلسم سقلابى « 2 » چو دستان فرامرز يل را بديد * رخ پهلوان همچو گل بشكفيد [ به دو گفت كاى بچّهء نره‌شير * بدين‌سان بود ساز مرد دلير ] [ سپه را بر آيين گردان بدار * نگه كن برين گردش روزگار ] [ كه تا من ببستم به مردى كمر * نديدم به ميدان چنين كينه‌ور ] ز گردان ايران كه دارم به ياد * وزان نامداران فرخ‌نژاد نديدم چنين كس به ميدان جنگ * نه غرنده‌شير و نه جوشان پلنگ سپهبد فرامرز يل در زمان * به گفتار دستان ببستش « 3 » ميان بر آن « 4 » سان كه او گفت لشكر كشيد * خروش سپاهش به گردون رسيد پياده سپردار كردش « 5 » به پيش * همى بود با پيل بر جاى خويش زواره فرامرز و دستان سام * به پيش سپه بركشيده لگام چو رستم سپه را بدان‌سان « 6 » بديد * بدانست كآمد غمش را كليد

--> ( 1 ) . در « ن » ، « س » دو مصرع جابه‌جا شده است . ( 2 ) . « س » ، « ن » عنوان ندارد . ( 3 ) . ن ، س : ببسته . ( 4 ) . ن : بدان . ( 5 ) . ن ، س : كرده . ( 6 ) . ن : گونه ؛ س : بدين‌سان .